بسم الله الرحمن الرحیم
گردباد تعالی
گردباد یکی از نمادهای قدرتمند طبیعت است. نمادها از پیدایش فیزیکی انسان روی زمین قدیمیتر هستند. هرچند توضیح این مطلب مفصل است اما بطور خلاصه باید بگویم در پاسخ این سوال که :
"حتی نماد شمشیر که ظاهرا ساخته دست بشر است نیز از پیدایش او روی زمین قدیمی تر است ؟" بله قدیمی تر است. در سمبل شناسی و همینطور در نمادهای رویا مطالبی است که نشان دهندهی این موضوع است.
اما گردباد ! گردباد از ارادهی انسان متعارف خارج است به ارادهای برتر حادث میشود و هرچه سر راهش باشد از زمین میکند و بالا میبرد. گاهی در زندگی انسان حادثهای رخ میدهد که سطح آگاهی او را دگرگون میکند و روند زندگیاش را تغییر میدهد. مثل بعثت پیامبران یا بیداریهای آنی در زندگیهای افراد معروف و غیر معروف. ما به چنین موضوعاتی اشاره داریم. گردباد دو جنبهی ویران کننده و بالابرنده دارد. ویران میکند چون دیگر از حالت قبلی و آن آدم قبل خبری نخواهد بود. و بالابرنده است چون سطح زندگی و آگاهی شخص را بالا میبرد. شکل گردباد نیز شکل خاصی است. گردباد یک پلکان دورانی یا یک پلکان از دوایر متحد المرکز است که از بالا مقطعی اسپیرالی(حلزونی) دارد.
درمقابل گردباد ما گرداب را داریم. باد و آب هرکدام عضوی از عناصر چهارگانه هستند که در میانه قرار دارند و در تضاد با یکدیگر قلمداد میشوند هرچند همیشه اینطور نیست. دو عنصر دیگر یعنی آتش و خاک در بالا و پایین قرار دارند و جالب اینکه باد تقویت کنندهی عنصر آتش و آب تقویت کننده و احیا کنندهی خاک است. تضاد دو عنصر آتش و باد با عناصر آب و خاک بخشی از ماجراست وگرنه این چهار عنصر در هماهنگی با هم جهان را میسازند. نکته قابل توجه اینست که تقارنها و تناسب ها را باید شناخت. مثلا تعالی، بالا، آزادی، خوبی، پاکی، ایمان و ... در مقابل سقوط، پایین، محدودیت، بدی، آلودگی، کفر و ... هستند.
در این رابطه روشی هم وجود دارد که برای سنجش هماهنگی کاری که می خواهیم انجام دهیم یا موضوعی که خوبی و بدی آنرا نمیدانیم آگاهی ما را گسترش میدهد که نام آن جدول هماهنگی سنجی است. که به عنوان ضمیمه آنرا برای شما خواهم آورد.
حالا اگر تصویر گردباد در آب بیافتد چه خواهیم داشت ؟ جدا از حالت تصویر معکوس گردباد و در نظر داشتن اینکه تصویر در چه چیزی افتاده است (آب ، آیینه ، ذهن و ...) تقارنها مرکزی ، نسبت به خط یا انتقالی و غیره هستند. توجه کنید که در حالت مورد نظرما مفاهیم وسعت و آزادی همیشه با بالا و تعالی هماهنگ هستند و وقتی تصویر در آب میافتد در حالت معنوی و در این حالت سر وسیع اسپیرال (آزادی بیشتر) باید بالا باشد. پس همه چیز قرینه است الا مفاهیم معکوس ناپذیر. یعنی تعالی و آزادی با پایین متناسب نمیشوند. پس تصویر گردباد در آب گرداب خواهد بود. گردباد بالا میبرد و متناسب آن گرداب فرو میبرد. گردباد به سمت دایره بزرگتر میکشد و گرداب به سمت دایرهی مرکزی و کوچکتر میکشد. اما وسیع همیشه بالاست چون با پایین و محدودیت هماهنگ نیست.
گردباد از جنس باد و تفکر یا روح است. (نماد باد با آتش گاهی جابجا میشود و هرکدام بالاتر قرار بگیرد نشانه روح است.) اگر باد نشانهی روح نباشد نماد ذهن یا تفکر است. آب نیز نماد زندگی یا احساس است. پس در هنگام ظهور نماد گردباد باید انتظار داشت که بر روی ذهن یا روح اثر گذار باشد و حدوث گردباد نیز باید واقعهای روحانی یا ذهنی باشد. گرداب نیز از جنس آب است و باید در جریان زندگی یا احساسات و عواطف تاثیر گذار باشد. باید هشیار بود که در ورطهی تباهی سقوط (مثل اعتیاد یا پول پرستی) افتادهایم یا در پروازی سماع کنان هستیم ! و یا در هیچ کدام ! خود را به جریان بسپاریم یا از آن خارج شویم ؟
برای این منظور بهتر است گردباد (و متعاقبا گرداب) را روی شکل بررسی کنیم. همانطور که گفتیم مقطع گردباد از بالا اسپیرالی (حلزونی است) این شکل را بخاطر بسپارید تا در مورد علم و سمبل شناسی تاروت مطالبی را برایتان بگویم. بعضی معتقدند که این علم متعلق به عرفان قبالا (کابالا) است که به عرفان یهود معروف است.
بعضی هم معتقد هستند که این علم متعلق به مغان در زمان زرتشت است که یهودیان بعد از آزادی توسط ذیالقرنین (کورش) از ایران به سوغات بردهاند. در این علم حالات و شرایطی که روح از آنها عبور میکند بوسیلهی سمبلهای نقاشی شده بر ٢١ کارت موسوم به کارتهای کبیر نشان داده شده است (البته این کارتها ٢٢ تا هستند که کارت صفر چون نامتجلی است در این چرخه قرار نمیگیرد و آن را میتوان نشانهی خود روح در گذر از این مراحل تصور کرد). دقت کنید عدد ٢١ چقدر با روح در ارتباط است. عدد ٢١ را عدد روح نیز میدانند و جمع ارقام آن (١+٢) مساوی با ٣ میشود که نمایانگر تثلیث روح و خصوصیات سهگانه روح (حضور، آگاهی، قدرت) است. بدن نیز متناسب با آن در چرخهی استحاله است و هر ٢١ روز یکبار عوض میشود. تا جایی که برای ترک یک عادت یا بدست آوردن عادت جدید باید ٢١ روز بر آن مداومت کرد. مثلا برای ترک اعتیاد ٢١ روز داروی ترک میخورند و از مصرف ماده مخدر دوری میکنند تا این اعتیاد رفع شود. اگر شب قدر را شب روح بدانیم باید بخاطر داشته باشیم که یکی از روایات مربوط به این شب متعلق است به شب ٢١ رمضان که شبی هماهنگ در ماهی هماهنگ است.


در علم تاروت که به آن علم آیینهی روح هم گفتهاند و به نظر من درست گفتهاند. ٢١ کارت کبیر بصورت دایرهوار چیده میشوند. و جالب اینکه این چرخهها تکرار میشوند و ناخودآگاه انسان را به یاد چرخههای تناسخ میاندازند. یک بار دیگر به شکل اسپیرال توجه کنید.
دایرهها و چرخههای روح تکرار میشوند با این تفاوت که هر چرخه از چرخهی قبل وسیع تر است و روح انسان در این چرخهها گسترش مییابد و زندگیهای پی در پی جاری، بیفایده و دور باطل نیست. مثل چرخ اتومبیل که میچرخد و ظاهرا چرخش آن تکراری است. ولی در نهایت اتومبیل را پیش میبرد.
در نگاهی کاملتر این الگو نیز سه بعدی است و گسترش و وسعت با بالا رفتن همراه است.
از مقطع جانبی هم مسیر یا پلههایی رو به بالا را میبینیم که با حرکت به سمت چپ و راست بالا میروند. آری در حالت صحیح روح در حال تعالی است.
گرداب نیز همین الگو را دارد ولی رو به پایین. گرداب همیشه بد نیست و گاهی ما را به عمق و آگاهی عمیق میبرد. مانند خلسهها. اگر دقت کنیم برای پدیدهی هیپنوتیزم که میتواند مسخ کننده، و یا عمق دهندهی آگاهی باشد، تصویر یک مار را در ذهن داریم که چشمانش تبدیل به حلقههای اسپیرالی گردان شدهاند و این مار شخص را با این حرکت هیپنوتیزم میکند. اگر گرداب میتواند ما را به خلسهی سودمند یا ورطهی تباهی ببرد گردباد میتواند ما را به اوج شعف بالا ببرد.
آیا میدانید در عرفانهای شرقی کندالینی هم بصورت ماری که با حرکت مارپیچ از ستون فقرات بالا میرود تصویر شده است. این مار خفته که نماد جریان زندگی برتر است چاکرا به چاکرا بالا میرود تا به چاکرای نیلوفری یا مروارید اژدها برسد و آنگاه است که بیداری رخ میدهد.
حال این نمادشناسی درعمل به چه درد ما میخورد ؟ ابتدا باید دید در بیرون گردباد هستیم یا در درون آن ؟ یا اصلا در بیرون گرداب هستیم یا در درون گرداب ؟ و اگر گردابی در کار است گردابی خوش یمن است یا بدیمن ؟
در شناسایی گردباد از بیرون شانس اندکی داریم زیرا مطابق آنچه در داستان "رویای راستین" گفته شده است. گردباد فراتر از ارادهی انسانی حادث میشود و خود به خود یا به دلخواه خود خواهد آمد. و مانند دستی قدرتمند و مسلط از بالا آگاهی را فرا خواهد برد. اما شانس نزدیک شدن به گردباد صفر هم نیست.
نزدیک شدن به گردباد براساس مشاهدهی پرتابهای رو به بالا:
پر واضح است که گردباد قبلا بسیار ظاهر شده است و با دنبال کردن نشانهها میتوان آثاری که برجای میگذارد را پیگیری و به آن نزدیک شد. مثلا گردباد فیزیکی و مادی هرچه سر راهش باشد را به بالا پرتاب میکند. و از دور میتوان آنرا با این خصیصه و همینطور عظمت و ابهت آن شناسایی کرد. مصداق آن در معنی چیست ؟ در نظر بگیرید حواریون مسیح انسانهای پایینی بودند که در برخورد با گردباد روح الهی از طریق مسیح به بالا پرتاب شدند و انسانهایی بالایی شدند. ممکن است افراد قرار گرفته در حوزهی آگاهی یک استاد حق مانند برخی از پیامبران دچار روند تغییرات تعالی بخش شوند. حال ساده است باید خود را به آن حوزه و نزدیک گردباد تعالی رساند. یا مطابق با شرایط نمادین به نقاط محتملتر وقوع گردباد رفت. مثلا برای برخورداری از روح الهی که بصورت ابر نورانی هم توصیف شده گفته شده بسیاری از بزرگان بالای کوه رفتهاند. آنجا که ابر نزدیک زمین است یا زمین نزدیک ابر است. مثل دل طبیعت که خواستگاه گردباد است. یا مکانهایی هماهنگ مثل کوه سینا، بیتالمقدس، مسجدالحرام و ... و زمانهای هماهنگ را شناخت مثلا فصل گردبادهای موسمی هست یا نه ؟ زمان هماهنگ مثل شب قدر یا ... پیدا کردن گردباد به ارادهی گردباد است اما حداقل میتوان اشتیاق خود را برای جلب نظر گردباد به نمایش گذاشت.
گرداب از بیرون چه آثاری را به نمایش میگذارد ؟
گردابها تمرکز دهنده و فرو برنده هستند. برعکس گردباد که وسعت دهنده و بالا برنده است. در برخورد با گرداب از بیرون متوجه خیره شدن هرچه بیشتر افراد داخل گرداب میشویم. مثلا در علوم باطنی تمرکزهای شدید روی چیزی که توجه شما را از هرچه غیر است میگیرد و به نگاه شما عمق میبخشد و از ظاهر افرادی که مشغول چنین کاری هستند پیداست که تمرکزی قوی دارند و ورود به حوزهی آنان با ما نیز چنین خواهد کرد. یا مثلا حوزهی رویا که ما را از محیط پیرامون جدا میکند و به عمق داستان رویایی میبرد. این مسئله هم زمان و مکان هماهنگ با خود را دارد و افراد و حوزههای مرتبط با گرداب هم قابل شناسایی است. خیلی از عرفا برای دستیابی به چنین حالتی وارونه در چاهی خود را آویزان میکردند.
اما گردابهای خطرناک چه ؟ ببینید افراد دنیا پرست در چه حوزهای هستند و گرداب دنیا پرستی چگونه است. آنها نگاهی متمرکز به مادیات و جهانهای پایین دارند و هرچه بیشتر بدست میآورند بیشتر در آن فرو میروند. بهتر است از حوزههای آنان و تفکرات آنان و همنشینی با آنان دوری کنیم. گرداب وابستگی عاطفی چطور ؟ گرداب اعتیاد چطور ؟ فکر میکنم برای تشخیص گرداب از بیرون چشمی بینا کافی باشد.
اگر در درون گردباد یا گرداب قرار داریم :
مخالف جریان نمی توان شنا کرد. این جریانی قدرتمند و عظیم است. پس اگر درون آن هستیم درجهت آن حرکت میکنیم. در مواردی که گردابهای کشنده و نامطلوب ما را در بر گرفته باشند فقط یک راه برای خروج از گرداب وجود دارد و آن قطعا شنا کردن در خلاف جهت نیست. بلکه حرکت عمود بر جهت جریان و خارج شدن از جریان است. برای روشن شدن مکانیزم این عمل بخشی از خود گرداب یا گردباد را شرح میدهیم. حتما گردابهای کوچکی که بوسیلهی چاههای خانگی ایجاد میشوند را دیدهاید. درست در مرکز گرداب یک نقطهی خالی مانند سوراخ وجود دارد. این جایی است که حتی از سطح معمول آب هم پایینتر است و در مرکز گرداب هم قرار دارد پس باید جای مرگباری باشد، اما نه برای یک پرنده. اگر پرندهای در گرداب بیافتد بهترین راهحل جهیدن به این نقطه و پرواز عمودی رو به بالاست. اگر ذهن و روح ما قدرت پرواز دارند و برای حرکت نیازمند آب نیستیم (یعنی ماهی نیستیم) پس باید محور حرکت گرداب را یافت و آنرا سکوی پرش خود کرد. مثلا برای شخصی که ایمان کافی دارد برای رهایی از گرداب سیگار راه حل جهشی مانند قربانی کردن سیگار وجود دارد. محور دوست داشتن یا وابستگی ما کجاست ! در مورد گردباد هم که مرکزی آرام دارد و میتوان آنجا آرام گرفت، این مطلب طور دیگری صادق است یعنی پرنده با آن کاری ندارد. و اگر نیروی گردباد بالهای او را نشکند او را بالا خواهد برد و پرواز را برایش سریعتر میکند. مرکز گردباد نقطهی فرار یک زمینگیر است. کسی که دوست دارد به زمین بچسبد.
حالا مکانیزم این عمل سادهتر بیان میشود برای خروج از گرداب باید از مسیر بازوی عمل آن خارج شد. در مورد گردباد هم این مطلب صادق است حال چه ماهی باشید چه پرنده و چه رونده، در گرداب و گردباد راه فرار مشترک شما به شرط داشتن قدرت حرکت کافی، حرکت در راستای عمود جریان (شعاع دوایر متحدالمرکز) و در جهت دور شدن از مرکز خواهد بود.
برای این منظور جهت جریان گردابی را تعیین میکنیم. یک برش از میانهی مسیر گرداب را در تصویر میبینیم. سه دایرهی کوچک در ابتدا، وسط و انتهای این برش وجود دارد که نمایندهی حضور ما در این مقاطع است. به سادگی مشخص است که مسیر گرداب در ابتدای این قطعه پهنتر است و با پیش رفتن به سمت مرکز (در اینجا سمت چپ) عرض آن کم میشود.
این برای شما نمایانگر چه چیزی است ؟ کاهش میدان دید و در نتیجه آگاهی، کم کردن محدوه و کاهش آزادی و غیره. دقت کنید که گسترهی آگاهی نقطه مقابل تمرکز است. گرداب شما را روی چیزی متمرکز میکند و مثلا اگر در گرداب پول پرستی افتاده باشید در امور بازرگانی و تجارت متخصصتر و ماهرتر میشوید، آگاهی شما روی یک نقطه متمرکز میشود ولی گسترهی آن زیاد نمیشود. برعکس در گردباد تعالی افزایش میدان دید و آگاهی را دارید. کافی است از خود بپرسید آیا علم پول مرا به حوزههای دیگر مرتبط میسازد و مرا در چیزهای دیگر صاحب نظر میکند ؟ آیا با پیشرفت در این گرداب و پیشرفت در علم پولسازی احساسات من هم رشد میکنند ؟ منطقیتر و خردمندتر میشوم ؟ این علم کاربردهایی در خودشناسی و خداشناسی دارد ؟ معلم خوبی میشوم ؟ مبارز خوبی میشوم ؟ و ...
در گردباد بودن اینها را با خود دارد و با وسعت حوزهی دید شما را به یک مبارز بهتر معلم بهتر و انسان مهربانتر تبدیل میکند و خودشناسی و خداشناسی شما را ارتقاء میدهد. اگر با پیشروی در گرداب تعداد افراد مهم زندگی شما کاهش مییابد پیشروی در گردباد تعداد آنها را افزایش میدهد. اگر نمیدانیم در گردبادتعالی هستیم یا گرداب تباهی شیوه ی پیدا کردن مسیر از نقطه ی مبدا بر اساس نشانهها و وسعت دید و بازهی دید آسان میشود. نقطهی مبداء گردباد یا گرداب کجاست ؟ پایینترین نقطهی آن ؟ نه نه اینقدر مطلقگرا نباشید. مرکز هستی در درون است و وقتی میخواهیم در مسیر خودشناسی حرکت کنیم این شما هستید که اهمیت دارید. نقطهی مبداء را همانجایی در نظر بگیرید که قرار دارید، در شکل قطاع اسپیرال، دایرهی کوچک وسط، مبداء محاسبات است و با نگاه به بالا و پایین خود و یا چپ و راست خود، کل موضوع را درمییابید. ما که معمولا مسلط به کل هستی یا کل ماجرا نیستیم. پس نمیتوان به بالا تا پایینترین نقطهی گردباد یا گرداب مشرف بود. اینجاست که با سنجش پشت سر نسبت به پیش رو و یا سنجش حال نسبت به گذشته میتوان آیندههای دورتر را پیش بینی کرد. هرچه بالاتر میشویم آگاهتر میشویم. پس اگر کل زندگیمان بر اساس یک آگاهی خاص اداره میشود در سیر نزولی هستیم. تفاوت این با سرالاسرار در این است که سِرالاسرار ما را به حیطههای بالاتر میبرد و نگاه ما را رو به بالا نگه میدارد. در پایین چگالی و ثقل روح و در بالا سیالیت روح و جاری بودن آن افزایش مییابد. پس باید انتظار داشت در جریان گردباد تعالی سرعت پیشرفت بیشتر باشد هرچند سرعت زاویهای در پایین بیشتر است اما هدف ما سیر عمودی رو به بالاست و سرعت خطی رو به بالا در ارتفاع بالاتر بیشتر میشود. نسبت سرعت به ارتفاع در پایین کاهش مییابد و اگر کسی در سیر معکوس تعالی پایین برود شاید هرگز به نقطهی صفر نرسد زیرا هرچه به آن نزدیکتر شود سرعتش کم میشود. شاید این مصداق "هم فیها خالدون باشد" زیرا همیشه حرکت رو به پایین دارند و به عدم هم نمیرسند.
در گرداب عکس موضوع صادق است و ارتفاع پایینتر سرعت بیشتر دارد. اما اصل گردباد است و گرداب تصویر آن است. پس زندگی بیشتر به گردباد نزدیک است تا گرداب. در گرداب ممکن است فرو رفتن با دستاورد بیشتر همراه باشد اما حیطهی آن تنگتر میشود پس فرصت استفاده از دستاورد هم کمتر و کارایی آن در کل کمتر میشود. بنا بر این تمام زندگی را در تمرکز روی یک چیز نمیتوان طی کرد مگر آن یک چیز همه چیز باشد.
حال اگر جهت حرکت را یافتیم و فهمیدیم حرکت رو به آزادی است یا منیت ؟ و اگر فهمیدیم که در راه خودخواهتر میشویم یا مهربانتر، ممکن است تصمیم بگیریم در جریان بمانیم و بهتر حرکت کنیم یا از جریان بیرون بیاییم و در آن جهت حرکت نکنیم.
در گردباد ماندن و بهتر حرکت کردن مشروط به آن است که تسلیم باشیم و خود را به جریان بسپاریم. یاد مثالی زیبا از استاد ایلیا میافتم که در مورد یک نی است که لجنزار افتاده و گم شده و درون آن پر از لجن شده ولی آرزو دارد پیدا شود و از لجن پاک شود و بر لب نوازنده قرار گیرد و موسیقیای زیبا از آن خارج شود. در این مثال کاری از نی برنمیآید و فقط کافی است او فرار نکند تا نوازنده خودش نی را بیابد و پاک کند و بر لب بگذارد و بنوازد. آری اگر نی در گردباد بیافتد چه میشود ؟ گردباد او را از لجنزار جدا میکند و با شدت جریان باد آنرا پاک میکند و با به جریان انداختن باد در او موسیقی خود را مینوازد. فرار نکردن کافی است.
اما اگر در جریان گرداب تباهی قرار گرفتیم راه خروج مقاومت در برابر گرداب یا تسلیم گرداب شدن نیست. اینجا بیشتر مصداق داستان "باغبان الهی" میشویم که داستانی خواندنی است. راه خروج عمود بر جریان و حرکتی با بیاعتنایی به خواست گرداب است. اگر مسئلهی من فقر و ثروت است نباید به هیچ کدام اهمیت دهم و میتوانم با انتقال ذهن خود به مسئلهی سعادت از این جریان خارج شوم. اگر مسئلهی من وابسته بودن یا دل کندن از مادهی مخدر است باید کشمکش را رها کنم و به ورزش یا کار بپردازم.
یادتان باشد کسی که در گردباد به پایین نگاه میکند بالا را نمیبیند. و کسی که عمود بر حرکت گرداب از آن خارج میشود به بالاتر خواهد رسید. در گردباد کسی که در ارتفاع خاصی قرار دارد از آن ارتفاع به پایین تا نقطهی صفر آگاهی دارد (مگر در موارد خاص) روح مکانهایی را که عبور کرده فراموش نمیکند. و اگر گردباد ما را بالا کشیده از همان پایین بالا آورده. هرچند ذهن فراموش میکند اما روح بر ارتفاع پایینتر از خود تسلط دارد. و با بالا رفتن چیزی از پایین را از دست نمیدهیم و جایز نیست حسرت آنرا بخوریم. عقاب مارها را بهتر از لاکپشت شکار میکند. اما البته اگر عقاب مار را به تیهو که خود پرنده است ترجیح دهد. تیهو چیزی است که دست لاکپشت به آن نمیرسد.
در زندگی یادمان باشد که در اسپیرال روح قرار داریم هرچند گردبادهایی مانند حضور روح الهی برای همه و در همه لحظات حادث نمیشود. ولی قرینه یابی آنچه در بالا و پایین است بینش ما را گسترش میدهد.

یک بار دیگر قطاع اسپیرال را بررسی کنیم. اینبار بجای در نظر گرفتن پهنای مسیر به عنوان وسعت بینش بیاییم قدر و ارزش آگاهی را معیار بزرگی روح قرار دهیم زیرا آگاهی یکی از خواص اصلی و سهگانهی روح است. پس در بالا روح بزرگتری داریم. نقطهی مبداء ما هستیم و خود را در وسط و هرجایی که هستیم در نظر میگیریم. اگر نگاهمان به بالا باشد گویی روح ما دایرهای است که برای بالاتر از خود آغوش باز کرده است. و یا دستانش را برای دعا بالا برده است. و اگر پایین را نگاه کنیم گویی پایین تر از خود را دو دستی گرفتهایم یا دستانمان را برای شیرچه زدن رو به پایین جلو بردهایم. هرپه با پایین دستیات میکنی از بالا با تو خواهد شد. و هر نگاهی به بالا داشته باشی از پایین به تو خواهند داشت. اگر دست پایینتر از خود را گرفتهای که از او محافظت کنی امیدوار باش که از بالا تو را گرفتهاند و سقوط نخواهی کرد. ولی اگر نگاه تو مجذوب یک تعالی بیشتر است پشت سر خود صفی از دوستداران آغوش باز کرده را منعکس بدان. اگر برای ظلم و برده کردن دیگران دو دستی آنها را نشانه رفتهای بدان که همهی آنها به تو پشت کردهاند و کار تو را با پایینتر تقلید میکنند. تقابل عشق را با منیت ببین و آغوشت را رو به بالا باز کن تا ببینی بالا را دوست داشتن انتها ندارد و هرچه بالاتر باشی با عشق بیشتری بالا را دوست داری. اگر در جمع حواریون باشی میبینی که مسیح علاقهای به محبوب بودن نزد تو ندارد و مهر الهی تمام نگاه او را پر کردهاست پس تو را برده نمیکند. بالا را ببین در صورتهای بالاتر خود خیره و مبهوت خداوند باش. و در صورتهای پایینی خود دستگیر دیگران باش. اگر اینگونه شرایط زندگی خود را بررسی و اصلاح کنیم. در سیر تصاعدی پرواز قرار میگیریم و میتوانیم زندگی متعالیتری داشته باشیم. این مطالب بسیار خلاصه عرضه شد تا شما با تحقیق و مشاهدهی خود بتوانید آن را بسط دهید و مطابق با نیاز خود از آن مطالبی استخراج کنید.
ضمیمه : روش جدول هماهنگی سنجی
ابتدا جدولی 2 سطری به شکل زیر تهیه میکنیم که در بالای آن عنوان سوال را مینویسیم و در سطر بالا صفات و کلمات متناسب با بالا و در سطر پایین صفات و کلمات متضاد یا قرینهی آنها را مینویسیم. به عنوان مثال : شغلم را به شغل جدید معین (یا نامعین) تغییر دهم یا نه ؟
|
هماهنگی تغییر شغل فعلی به شغل جدید |
||||||||||||
|
بالا |
آزادی |
پاکی |
سخاوت |
آگاهی |
ایمان |
صداقت |
ثروت |
قدرت |
تسلیم |
شادی |
آسایش |
... |
|
پایین |
محدودیت |
آلودگی |
بخل |
جهل |
کفر |
نفاق |
فقر |
ضعف |
منیت |
غم |
رنج |
... |
تعداد ستونهای این جدول نا محدود است و هرچه صفات و کلمات کلیدی بیشتری در آن جای بگیرد بهتر است. این فقط یک مثال است و شما میتوانید از صفات و خصوصیات هماهنگتری برای سوال خود استفاده کنید. فقط سعی کنید از کلمات مهم و مفاهیم غیر تکراری استفاده کنید. مثلا واژههای توکل و دانش میتوانند تکرار مفاهیم تسلیم و آگاهی باشند. وقتی خصوصیات مهم جواب دلخواه را با این کلمات جایگزین کردید برای هر ستون سوالی مانند این طراحی کنید و با تامل زیاد جواب دهید. ستون 1 : آیا این کار مرا در رتبه بندی زندگیام بالا میبرد یا پایین میآورد ؟ جواب را از ابعاد مختلف مثلا رتبهی شغلی و اجتماعی و اخلاقی و شخصیتی بررسی کنید. و جواب دهید که درکل بالاتر میروید یا پایینتر. ستون 2 : آیا این کار مرا آزادتر میکند یا محدودتر ؟ و جواب را از ابعاد زمان ، آزادی عمل، آزادی احساسی یا وابستگی مالی و غیره بررسی کنید. در پایان هر سوال و جواب کنار گزینهی مربوط به جواب در ستون خود یک علامت بگذارید و تا آخر پیش بروید تا جدول شما به صورت زیر دربیاید.
|
هماهنگی تغییر شغل فعلی به شغل جدید |
||||||||||||
|
بالا * |
آزادی * |
پاکی |
سخاوت |
آگاهی |
ایمان |
صداقت |
ثروت * |
قدرت * |
تسلیم |
شادی |
آسایش |
4 |
|
پایین |
محدودیت |
آلودگی * |
بخل * |
جهل |
کفر |
نفاق * |
فقر |
ضعف |
منیت * |
غم * |
رنج * |
6 |
در این مثال سوال ما در مورد ستونهای 5 و 6 به جواب خاصی نرسیده و از آن صرف نظر کردیم و همانطور که مشاهده میکنید هیچ علامتی در سطر بالا یا پایین این ستونها وجود ندارد. سپس تمام علامتهای موجود در سطر بالا را شمرده و در یک ستون اضافی در انتها مینویسیم. ستون پایین هم همینطور و نتیجه در اینجا این است که خصوصیات پاییی 6 به 4 از خصوصیات بالایی بیشتر هستند و برای ما ناهماهنگ محسوب میشود. پس اقدام به اینکار خوب نیست. زیرا ما را پایینتر میبرد.
برای سنجش حادثهای مانند گردباد تعالی مشخص است که بخاطر نمادین بودنش سوال و جواب ستونها آسان است و سطر بالا با نمرهی کامل درمقابل نمره صفر سطر پایین پیروز است.
این جدول را برای روشن شدن وقایع یا اقدامات و تصمیمات مختلف میتوان ترتیب داد. و هماهنگی آنها را سنجید.
نظرات ()زیبایی در درونم خفته بود. بارقه ای با بوسه ای، شمع بیداری اش را روشن کرد.
می رود تا به آفتاب برسد
نظرات ()تو چیزی برتر از آرزویی
تو چیزی برتر از آرزویی
تو چیزی برتر از آرزویی ! حضور تو متقن است. چیزی انکار ناشدنی است.
محسوس و نزدیک، حقیقتی مهیا است. اما شناخته شده نیست. گویی در پس دروازه ی تشخیص در کمین است، لیاقتی است در ورای تمایز.
نه ! تو آرزو نیستی، نه امیدی و نه رویا... نه به اراده، و نه به قدرت ناشناخته ی من وابسته نیستی. حضور تو تحقیر ایمان من است. حضور تو، سپاه سپیده دم است، در آستانه ی رویای پلک بسته ی واقعیت من، شبیخون فجر است به استیلای ظلمات غفلتم. یورش طلیعه ی خیزان از نقطه رهایی، قیام خط شکن بی رحم فلق، که افق نگاهم را به خاک و خون می کشد، مطلع غزل ظهور نام توست. بوی تو شیرین تر از "سعادت" است، که بیرون جستن از سیاه چاله ی سودا، به جادوی حادثه ارزشمندش کند. چرا که اگر بازهم چنین سعادتی خیالی است، بوی تو خبر حقیقتِ خوشِ وقوعِ آن صبح صادق است.
اینها که گفتم حاصل برق انفجار نور عظیمی است بر پرده پندار، در اثر عبور بوی تو، از ورای شب تیره ی پلک بسته ی واقعیت "من"، که چشمم را خیره کرده باشد.
و نه هیچ از حقیقت.
مگر شبیخون سپاه تو؛ به سیلاب خروشان حقیقت، برکند بیخ پوچ کاسه واقیعیت گدایی ام، که نسیم همان بوی خوش آورد، طنین زلزال آمین تو را ! همان آمین که خالق دعا در من شد و ناگهان من مفتخر به فرصت دعا کردن شدم، تکاپوی بی دریغ و خستگی ناپذیر همه ساکنان دایره امکان بود، که همدست در وحدتی تکلیف شده به اشاره ی پنهانت، کلید طلای ناب را به تمسلک بر تقلبی ناشیانه در میان لکنت زبانم جا داد؛ و حضورت را دعا کردم. از تبسم محرومم نکردی، چه آسان و پرمعنی نادیده گرفتی و چه مشتاق تری از من، به جایزه گرفتنم... !
نظرات ()چه بی درنگ است اقدام ، آنگاه که عزم عظیم باشد. وقفه ای نخواهد یافت تا وقوع و برای دستان قوی چه نزدیک است دستاورد.
عظمت نیرویی که مرا به سوی قبضه شمشیر می راند در لباسم نمی گنجد،عنقریب است که با دریدن پرچم رنگارنگ قبیله ام برهنه شود و دیگر کسی نمی شناسدم. قالبم که معرفی تظاهری است، تاب یک سلطان را ندارد. هویت بردگی برتنم دریده می شود و سلطانی چشم می گشاید که من نیست. عزم سلطان عظیم است و پیشه اش به گردن حیات رعیت حق دارد.
مختاری از ورای جبر بردگان و مسئولی بر فراز رفع مزبوحانه تکالیف طلوع می کند.
این شمشیر برای من سنگین است. من فقط یک برده زاده ام موسی نیستم.
نادانی ام و هویت خودساخته ام در زیر استواری گام سلطان از هم می گسلد، در طوفان باطل شدن کذب وجودم و برملا شدن صدق جاودانگی در جعل مرگ، حیرت و سپاس است سلطان را : چه شکوهمند اصالتی که در گذر از فاصلهء ضعف من تا واقعه، خلل نمی شناسد. چه لذت بخش است که کلوخ وحشت دخمه ای ام برای مقابله با سپاه سلطنت بی اعتبار است ! مغلوب تو شدن چه پر برکت تر است از منتهای فتوحات رویایی من !
برده را با شمشیر سلطان چکار ؟ هیچ برده ای موسی نیست.
تو هستی، موسی کیست ؟!
بار هزاران سالهء رنج ضربات پتک آهنگران، از اعماق کمرشکن سیاهچاله های تاریخ بر فولاد آبدیده به درد و خون جگر، بر فولاد گداختهء داوری، در مقابل است.
صیقل فرسایش خشونت بر لبه تیز شمشیر می درخشد. دستان بی رحم آهنگر روزگار حوصله را تجلی بخشیده و چه تیغی تیز تر از نور ؟! شمشیر خدایان درخشان است و بار این مسئولیت گران هدیه ای است حیرت آور، که فقط خود سلطان را سزاست.
نظرات ()" ا "
.
" طبق تحقیقات و پیش بینی هایی که انجام دادم من ظرف ۴۲ سال آینده به روشن بینی می رسم. " این یکی از احمقانه ترین افکاری است که می تواند از ذهن ما عبور کند.
کاش می گفتیم : " درست در همین لحظه من یک فرصت بیداری را از دست دادم. " محاسبات خاکی و پست در مورد غفلت جوابگو است ولی در مورد بیداری حساب و کتاب های غفلت بار باطل است.
به عزیزی می گفتم می دانی چرا در تاروت، سکه سمبل دنیای فیزیکی است ؟ یا اصلا چرا پول نشانه ی مادیات در هر فضایی می شود ؟
ما در جهان دوقطبی و دنیای جفتها، دنیای تضادها و قرینه ها هستیم. سکه هم دو رو دارد. هرچند این تمام علت و بینش کامل نیست، اما از نظر من بخش ارزشمندی از بینش است. چرا که به ما می آموزد همیشه قرینه ی چیزها را هرچند پنهان باشند جستجو کنیم.
اگر بپرسم چرا قرنها پیش چیزی که برای معاملات مادی اختراع کردند سکه بود ؟ شاید بگویی چون ساختنش از کره ی هندسی آسان تر بود. هرچند این صحیح است اما من می گویم دست بشر نبود که این یا آن را اختراع کند. ناخودآگاه از الگوی اصلی تبعیت می کرد. دقت کنید سکه برای معاملات مادی است. برای معاملات دیگر مثلا احساسی (ازدواج) حلقه جابجا می کنند نه سکه. برای معامله ای آموزشی توجه می پردازیم و ادراک دریافت می کنیم. رابطه ی سکه با مادیات چگونه است ؟
در جهان دوقطبی که هر بالایی پایینی دارد و هر مذکر مونثی، هر گرمی سردی ای دارد و هر نوری تاریکی ای. در این عرصه و وقتی تحت تاثیر کشش های شدید هستیم. سکه شکل هماهنگی است. چرا که تحت تاثیر جاذبه ی زمین هر قطره ی آب کروی شکل، به شکل سکه پهن و گسترده می شود. این کشش ها دو رو برای سکه ایجاد می کنند. این کشش ها حالتهای خوف و رجا، تسلیم یا مبارزه و در جهت جریان جاذبه قرارگرفتن ویا خلاف جریان اراده کردن را به دنبال دارند.
وقتی تحت کشش شدیدی هستیم. مثل وابستگی و دلبستگی. مادی می شویم و سکه در زندگی ما ظهور پیدا می کند. و مروارید واقعی ما تحت فشار له می شود و نتیجه همان سکه ی پست است.
برای دستیابی به کره های هندسی محض، و برخورداری از یک بعد بیشتر( سه بعد بجای دو بعد) باید به آسمان پرواز کرد. جایی که در پهنه ی آزاد و بیکران آسمان از کشش های عظیم دور باشیم. آنگاه حتی سیاره ی مشتری متشکل از گاز کروی باقی می ماند، چه برسد به آب یا مروارید.
درسی که برای من دارد اینست که وقایع فیزیکی و مادی را و تا وقتی ستاره نشده ام روزگار خودم را سکه ببینم. و بدانم در جهان دوقطبی هستم. بدانم که می توانم چیزی را که می خواهم با چیزی که لازم ندارم معامله کنم. هدیه ی این بینش نشان دادن دو روی سکه است. در اینصورت خواهم دانست که رنج زندگی لگدمال شده ام که با بی خردی ممکن است با آن عجین بشوم فقط روی به خاک افتاده ی سکه است و روی دیگر سکه که رو به آسمان دارد نعمت رهایی از رنج و هدیه ی عزت است. از این سکه اگر روی به خاک افتاده و رنج را داریم کافی است وارد معامله بشویم و آنرا به روی آسمانی سکه بفروشیم. ما اکثرا با دیدن یک روی سکه فکر می کنیم تمام سکه را دیده ایم و حال آنکه سکه همیشه روی پنهانی هم دارد. و هر واقعه حامل قرینه ی خویش است. نیازی نیست کیسه های انبوه سکه داشته باشیم تا در زندگی معامله گری خوب باشیم. هر معامله خودش سکه ای است که روی دیگرش بهای آن است و هردو باهم به ما می رسند. وقتی رویداد اختلاف میان من و دوستم رخ می دهد. رنج و جدایی و دوری و دوگانگی یک جلوه ی آن است و بینشی که این رویداد را یک فرصت برای ارتقای نظرات هردوی ما جلوه می دهد روی دیگر سکه است. کافی است این روی سکه را به آن روی سکه بفروشیم، همین ! هر رویداد مستقل از ثروت و کیسه ی ما، خودش تجارتی کامل است. نیازی به خرج کردن یا زیاد داشتن نیست. زیرا همیشه چیزی را که می خواهیم با چیزی که واقعا لازم نداریم در یک رویداد همزمان در دسترس هستند. سکه به تنهایی یک معامله ی پایاپای است.
هرگاه در شرایطی یا در پی واقعه ای به خاک افتادید، و دچار وضعی شدید که لازمش ندارید. کافی است درپی روی پنهان سکه باشید. فرصتی یا نعمتی و شاید تمرینی ارزشمند در آن واقعه پنهان است. روی از خاک بردارید و رو به آسمان کنید. اکثرا اینطور است که روزگار تجارتی پرسود را به ما عرضه می کند و بهایش را با چیزی دوست داشتنی و خواستنی به ما می پردازد و از ما چیزی که لازم نداریم را طلب می کند. چیزی که لازم نداریم دست و پاگیر ما می شود و مدام به دنبال وسیله ای برای رهایی می گردیم درحالی که همین دارایی دست و پاگیر سهم پرداختی ما در زندگی است. برای روی برداشتن از خاک باید از وابستگی مان و کشش نیرومند آن رها شویم.
برای ما که پرواز و ستاره شدن مطلوب است باید سکه را با ستاره معامله کنیم و این معامله تحت قوانین هردو تجارت است. سکه باید چیزی دریافت کند تا بپردازد، ستاره را دریافت و خودش را می پردازد. ستاره اما موحد است، درکارش دویی نیست. معامله نیست او فقط یک بخشنده ی سخاوتمند است. زیاد می بخشد، خودش را می بخشد و به سکه هم نیازی ندارد. اما سکه دیگر خودش را باخته است و ستاره می شود.
خدایا ! ای که یگانه ای و بخشنده ای !
ما را از دوگانگی ها و وابستگی ها و محدودیت زندانمان برهان.
ما را از زیر بار فشارها نجات ده و آزادی یکتای خویش را به ما عرضه کن.
خدایا ! از یگانگی ات به ما عطا کن.
خدایا ! ما بهایی پرداختنی هستیم به چون تو بی نیازی ! و چه بهایی جز دِین و بدهی با تو معنا دارد ؟ منیت ما را، دینمان را از ما بگیر. وجود ما جز دینی به تو نیست.
خدایا ! وظیفه و دینی بر تو نیست و هیچ پرداختی جز لطف و بخشندگی ات نیست. زیرا سخاوت تو به حدی است که هیچ قیمتی برای آن وجود ندارد. و تو بی نیازی. شادمانم که آنگونه بی دریغ می بخشی که شایسته ی چون تویی است.
تو را سپاس
نظرات ()انواع دوست داشتن
۱- دوست داشتن روباه نسبت به خروس : شاید نیاز به توضیحات زیادی نباشد، روباه خروس را دوست دارد چون خوشمزه است. اصلا اینکه خروس چه چیزی دوست دارد یا اینکه نفع و ضرر خروس در چیست از سوی روباه مطرح نمی شود. یک خواسته ی کور و خودخواهانه که حتی روباه را مجبور به خودشناسی بیشتر هم نمی کند یعنی روباه اصلا به اینکه خروس ویتامین زیادی دارد یا برای سلامتی روباه مضر است فکر هم نمی کند. نکته قابل توجه اینکه می توان گفت روباه به خروس نیاز کاربردی دارد زیرا بدون او زنده نخواهد بود. ( یا حداقل روباه نخواهد بود) این فقط جلوه ای از خودخواهی است.
۲- دوست داشتن مزرعه دار نسبت به مرغ : در این نوع دوست داشتن کمی خودشناسی حاصل شده است به این معنی که برای مزرعه دار پروتئین و ویتامین در سلامت شخصی اش معنی می دهد. ولی نفع و ضرر مرغ و آنچه دوست دارد در زیر خودخواهی مزرعه دار نادیده گرفته می شود. او مرغ را دوست دارد چون می خواهد بخورد و زنده بماند. اما تا جایی که مرغ سود بیشتر، گوشت بیشتر و تخم مرغ بیشتری بدهد به مرغ آب و دانه داده می شود. هرچند مرغ آب و دانه را دوست دارد اما نفع مرغ تاجایی درنظر گرفته می شود که نفع بیشتر و خودخواهانه تر مزرعه دار را تامین کند. اینجا کمی آینده نگری بیشتری نسبت به روباه دیده می شود. نکته قابل توجه اینکه می توان گفت مزرعه دار به مرغ نیاز کاربردی دارد زیرا بدون او زنده نخواهد بود. ( یا حداقل مزرعه دار نخواهد بود) این فقط جلوه ای از خودخواهی است.
۳- دوست داشتن ارباب نسبت به برده : اینجا خودشناسی و به نسبت آینده نگری بیشتری حاصل شده است. ارباب می داند که برده نیز مثل خود او انسان است پس نیازهای بیشتری از آب و غذا را برای او پیش بینی می کند. به همان نسبت که سود یک برده از یک مرغ بیشتر است خرجش هم بیشتر است خودخواهی و سلطه و بهره کشی در اینجا، فقط کمی به معامله نزدیک می شود اما هرچه هست بازهم نفع ارباب مطرح است نه هیچ چیز دیگر. اگر برده باید سالم و قوی و زنده باشد فقط به این دلیل است که نفع ارباب در این است. چون خودشناسی بیشتر حاصل شده کمی کورسویی از نور الهی ممکن است از گوشه ای به چشم بعضی اربابان برسد. و این جایی است که ممکن است اربابی در جایی دلش برای برده ای بسوزد، حتی اگر شده یک لحظه. این دلسوزی حاصل خودشناسی است و اینکه ارباب بداند انسان یعنی چه ؟ نکته قابل توجه اینکه می توان گفت ارباب به برده نیاز کاربردی دارد زیرا بدون او زنده نخواهد بود. ( یا حداقل ارباب نخواهد بود) این فقط جلوه ای از خودخواهی است.
۴- دوست داشتن معامله و معامله گر : اینجا نقطه ی صفر ارتباط است. تحولی عظیم در اینجا شکل می گیرد و آن تحول پایان سلطه ی منیت بردیگری است.(البته فقط در ظاهر و به شکل علنی) بازهم خوشناسی بالا رفته است بازهم آینده نگری بیشتر شده است و جالب اینکه سود بیشتری هم در راه است. به کسی به اندازه خودش یعنی برابر با دیگر انسانها ارزش داده می شود. این را خودشناسی به دست ما رسانده است. یک ارباب قوی تر از برده است اگر کسی که سودش به ما می رسد یک ارباب باشد و نه یک برده ما سود بسیار بیشتر ی برده ایم. پس در راستای نفع بیشتر(که درونی و مخفی شده است) بجای برده با ارباب طرف می شویم. چیزی می دهیم چیزی می گیریم. همه چیز باید برابر باشد. اما حالت انحرف از نقطه صفر به سمت پایین و یا بالا وجود خواهد داشت. در غلبه سلطه جویی منیت در این درجه از دوست داشتن سعی می کنیم فقط به نفع خودمان و آنچه دوست داریم توجه کنیم و نه نفع دیگری پس ممکن است دست به کلاهبرداری بزنیم. نفع بیشتر من مهم است مهم نیست او چقدر از دست می دهد. و در مرتبه ی غلبه ی نسبی بیداری در این درجه از دوست داشتن (که معاملات win-win یا برنده برنده اطلاق میشود) نفع طرف و منصفانه بودن معامله مورد توجه قرار می گیرد تا جایی که ممکن است طرف مقابل به اندازه ی خودمان مهم شود. که جز با خودشناسی و انسان شناسی مقدور نخواهد شد. درهرحال این حالت یک حالت برابری است ، مثلا اگر طرف مقابل به اندازه ارزش کالای ما (کالای ما می تواند وقت و تخصص و غیره و توجه هم باشد) کالای هم ارزش نداشته باشد ناراحت می شویم. ویا اگر ارزش کالای ما کمتر باشد با تجلی مفهومی به اسم حسرت بازهم ناراحت می شویم. همه چیز باید برابر باشد وگرنه از این حالت خارج می شویم. در جنبه ی پست تر آن نکته قابل توجه اینکه می توان گفت کاسب به مشتری نیاز کاربردی دارد زیرا بدون او زنده نخواهد بود. ( یا حداقل کاسب نخواهد بود) این می تواند جلوه ای از خودخواهی باشد.
۵- دوست داشتن یک دوست همکلاسی : اینجا خودشناسی بیشتر وارد ماجرا شده است و آگاهی بیشتر است. خودخواهی ممکن است دخیل باشد. (زیرا می تواند جلوه ای از چهار مورد قبل در پوشش دوستی باشد) ولی در نمونه ی صادقانه ی آن امکان دارد چیزی بدهیم و در ازاء آن هیچ چیز نخواهیم. معامله ای در کار نباشد. تسلط و بهره کشی درکار نباشد بلکه به واسطه پیدا کردن شباهت ها با شخص مورد نظر با او احساس یگانگی می کنیم و نفع و ضرر ما باهم آمیخته می شود. به گونه ای که نفع زیاد یک دوست به ضرر اندک ما برتری یافته و با کمال میل بخاطر او تن به ضرر می دهیم. اینجا صحبت از یگانگی است. این خاصیت منحصر بفرد خداوند است ؛ یگانگی. تاثیر یگانگی در هر چیز آنرا تعالی می بخشد. خداوند یگانه است و وقتی به سمت او حرکت می کنیم یگانه تر و متعالی تر می شویم. اینجا نفعی بزرگ درمیان است اما این نفع دیگر متعلق به منیت و من نیست. چیزی مبهم در پرده ای راز آلود است. وخودشناسی ما در مسیر خودش در راستای یگانگی پیش می برد. اما اگر حالتی پنهان و ناخودآگاه از چهار مرحله ی قبل باشد. در اندک زمانی چهره واقعی خود را خواهد نمایاند. در حالتی که یک کاسب در چهره ی دوست خودنمایی کند ( که البته می تواند ناخواسته و بدون اطلاع فقط مفهوم دوستی را اینطور درک کرده باشد ) در لحظه ای که منیت او دیگر قادر به دیدن ضرر و انتظار برای نفع دست نیافته نیست عصبانی شده و شروع به برشمردن پرداختی ها و عدم دریافتهای خود می کند و در یک میزان عقلی آنچه برای دوستش کرده و آنچه دریافت کرده را مقایسه می کند. در حالتی که ارباب در چهره ی دوست خودنمایی می کند سعی می کند با اهرم های زور و فشار و توطعه و حیله گری و دروغ و غیره نفع خود را برداشت کند. (این حالت ناآگاه ندارد یعنی ارباب پنهان حتما می داند چه می کند و ظاهر دوستانه را به عنوان ابزار سلطه انتخاب کرده است. اما ممکن است این حالت را به علت عدم خودشناسی و عدم اعتقاد به ارزش انسانی و برابر برای دوست ایجاد کرده باشد). چون از ابزار حیله و پنهان شدن پشت نقاب دوستی استفاده می کند ارباب خطرناک تری است. تا جایی که ممکن است دوست را به اندازه ی مرغ برای مزرعه دار و یا حتی خروس برای روباه بی ارزش تلقی کرده باشد. در جنبه های پست تر، نکته قابل توجه اینکه می توان گفت دوست ظاهری به دوستش نیاز کاربردی دارد زیرا بدون او زنده نخواهد بود. (یا حداقل ارباب یا شکارچی نخواهد بود) این می تواند جلوه ای از خودخواهی باشد. اما در معنی اصیل خودش نشان از یگانگی و تعالی دارد.
۶- حالت دوست داشتن یک همسر نسبت به همسرش : در این حالت خودشناسی انسان را به چالش طلبیده است. او در راستای یگانگی حرکت می کند و خودشناسی او را به خداشناسی و در معنی یگانگی او را به حالت "خدا را در خود" شناسی پیش می برد. او به سمت یکی شدن و تعالی پیش می رود به سمت خدا اما می بیند که من خدا نیست. چیزی کم است چیزی اشکال دارد. برای یگانه شدن و کامل شدن به دنبال نیمه ی گمشده ی خود می گردد. نفع و ضرری که مطرح است نفع من و منیت نیست بلکه نفع و ضرر یک وجود کامل تر است که بهتر است بگوییم آن وجود من است و من هنوز آن وجود نیستم. یگانگی و خودشناسی ما را تا مرتبه ای فراتر از منیت و سلطه و بهره کشی می برد. ما را متوجه نفع برتر یعنی کمال و تعالی می کند. درحالی که در مراحل یک تا چهار نفع در جهت زنده ماندن و بقا در حالت موجود بود. اینجا نفع در جهت شدن و جهش و تعالی است نه باقی ماندن در سطحی که هستیم. آنچه فکر می کنیم هستیم خویش واقعی ما نیست بلکه باید در جهتی حرکت کنیم که خودشناسی به ما خواهد گفت چه هستیم؛ یگانه با کل هستی. دراینجا ما به کامل شدن نیمه ای دیگر کمک می کنیم درحالی که او به کامل شدن ما کمک می کند. به طور کاملا جدی می توان گفت این مرحله ایست که ما نه با توجه به نفع من و منیت بلکه با بذل توجه و کمک به نفع دیگری متعالی می شویم. زیرا او برای ما در مرتبه ای بالاتر از خودمان در توجه قرار گرفته است. اما نکته قابل توجه اینکه تمام حالتهای یک تا پنج می توانند در راستای نگرش خود در پوشش همسر خودنمایی کنند. در حالتی که یک دوست احساس همسر بودن کند همسری با مهربانی کمی کمتر است. ولی در مراحل قبل از آن فقط در راستای منیت و به تملک درآوردن طرف مقابل به این کار دست زده است. متداول ترین حالت این برده داری یا شکار در پوشش ازدواج، با تملک شدید به صورت حسادت زیاد و بیان عباراتی مثل " کسی که مال من است " جلوه می کند. گاها مزرعه داری تمام عیار با دانه دادن به همسر و حبس او در "مرغداری ی خانه" ظهور می کند. این فقط جلوه ای از منیت است. زیرا شخصی که ازدواج می کند با آزادی شخصی خود این انتخاب را کرده است (احتمالا و البته در حالت صحیح آن) پس باید بداند که نیمه ی دیگر همین آزادی را مبنی برانجام هر تصمیمی دارد. و از آنجا که محور این ارتباط توجه به دیگری و نفع اوست نه خود من و منیت پس آنچه او دوست دارد و برای تعالی اش لازم است در دستور کار ما قرار می گیرد نه سلیقه ی شخصی ما. این چیزی است که این مرحله را از دیگر مراحل جدا می کند. نفع دیگری و نه خود من. ازداج نوعی برده ی دیگری شدن با تصمیم آزادانه ی شخصی است. نکته قابل توجه اینکه می توان گفت همسرناآگاه و تجلی چهار درجه اول در پوشش همسربه همسرش نیاز کاربردی دارد زیرا بدون او نیاز درونی عاطفی اش برآورده نخواهد شد چون او یک محتاج است. (یا حداقل ارباب یا شکارچی نخواهد بود ممکن است به طور پنهان از شکار همسرش لذت ببرد) این می تواند جلوه ای از خودخواهی باشد. اما در معنی اصیل خودش نشان از یگانگی و تعالی دارد.
۷- دوست داشتن پدر نسبت به پسرش : اتفاقی زیباتر افتاده است. دوست داشتن در راه بلوغ خویش پیش میرود اما بهتر است از مثال پدر و پسر استفاده شود زیرا مثال مادر و فرزند در مفاهیم اجتماعی ما آنقدر بکار برده شده که سمبل مفاهیمی دیگر شده است و ممکن است در اینجا ما را به اشتباه بیاندازد. خودشناسی ما را به سوی یگانگی بیشتر و بیشتر پیش می برد. تا جایی که پسر برای پدر نیمه ی دیگر نیست. بلکه پدر پسر را خود واقعی خودش می بیند و خود را نسخه ای کمکی و پشتیبان برای او . همه چیز مال فرزند است و همه منافع و حقوق مال اوست فقط وظایف برای پدر است. اینجا دیگر مانند همسر نفع او و هرچه او دوست دارد مطرح نیست. بلکه نفع و دوست داشتن آن خود برتر و کاملتری که هنوز متجلی نشده است مطرح است. نفع پسر آن چیزی نیست که حالا دوست دارد پدر نفع پسر را در زمانی که همسر شده است و یا در زمانی که پدر شده است نیز می بیند. منیت چنان رنگ می بازد که حتی از دید پدر در کالبد پسر هم مورد توجه نیست. بلکه آن تعالی که خودشناسی ما را به سوی آن می برد مطرح است . آنچنان یگانه که حتی خود پدر نفعی جدا ندارد بلکه نفع او در نفع متعالی پسر است. هرکس زیبایی درخشش یگانگی و آگاهی کل را در اینجا نبیند یا روباه است و یا کور است. نکته ی قابل توجه اینست که این مراحل ربطی به سن و زمان ندارند ممکن است پدربزرگی هنوز خوی اربابی خود را حفظ کرده باشد اما نوجوانی مثلا دوازده ساله به مرتبه ی دوست داشتن یک پدر رسیده باشد. به همین دلیل است که گاهی پدر و مادر ها عقده های کودکی خود را با اعمال آنها بر فرزندان بروز می دهند و یا بدون احساس دوست داشتنی مقدس از آنها بهره کشی می کنند. باید گفت پدر بودن مقامی نیست که محضر اسناد رسمی یا ثبت احوال صادر کند. مرتبه ای از آگاهی است که بعضی به آن رسیده اند. چهار مرحله اول برپایه نیاز بودند ولی مراحل پنج و شش به شکل اصیل خود برمبنای نیاز نبودند. تفاوت عمده ی مرحله مهر پدرانه این است که دوست داشتن او دوست داشتن یک سلطان است اصلا برپایه ی نیاز نیست دستی برای گدایی دراز نمی شود و محبت او فقط در جهت دادن و رساندن خیر است. او توقعی ندارد زیرا خزانه ی سلطان که همان پدر است هرگز از مهر خالی نخواهد شد و لازم نیست با چیزی در ازاء آن آنرا پر کند. اینجا تفاوت عمده ی عشق یک گدا و عشق یک سلطان هویدا می شود. او ترس از دست دادن ندارد زیرا بسیار غنی است.
۸- عشق : خودشناسی نور خود را آشکار می کند و آفتاب طلوع می کند. خودشناسی ما را به سمت یگانگی می برد تا جایی که از ما اثری نمی ماند و منیت دیده نمی شود آنچه هست یگانگی است. نفع و ضرری در کار نیست نه نفع تو و نه نفع من. نه تو و نه من. نه نفع و نه حتی ضرر. اینجا جایی است که حتی نفع و ضرر هم یکی شده اند. هرچه نفع برای کسی تلقی بشود میزان یگانگی در اوست. بقا آنچه هستیم یا شدن درکار نیست. این کشف تعالی و آنچه از ابتدا بودیم و نمی دانستیم است. و ارتباط عاشق با هرکسی در جهت یگانگی و بیداری آن شخص خواهد بود. عاشق هرچه می بیند یگانگی است. او سعی نمی کند تو را خوشحال کند. او سعی می کند تو را یگانه کند تو را خدایی کند ممکن است در ابتدا تو ناراحت شوی اما برای عاشق مهم نیست. در ادامه تو از چنان شور و شعف و سروری برخوردار می شوی که طعم یگانگی است اما شور و سرور تو نیز برای عاشق اهمیت ندارد فقط یگانگی برای او اهمیت دارد. عاشق خودش را نمی بیند هرچند آثاری از من باقی مانده باشد اما "من" عاشق اصلا مورد توجه او نیست. آنچه فکر می کنی تو هستی نیز برای او مهم نیست بلکه آن تعالی و خویش واقعی تو که از آن بی خبری برای عاشق عیان است و هیچ چیز دیگری اصلا ارزش تماشا ندارد. کس دیگری نیست عاشق همان معشوق است این اوج یگانگی است. او سلطان محض است و به خزانه ی کل کائنات وصل شده است اصلا چیزی هم قیمت برای آنچه او درحال پرداختن است وجود ندارد. او فقط محبت می کند آنهم از جنس اصیل و نه بدل.
نکته ی قابل توجه اینکه ممکن است میزان ظهور عشق در کسی کم یا زیاد باشد پس همه موارد بالا ممکن است به طور مطلق در او ظهور نکند اما رفته رفته لشگر عشق درحال فتح او باشد. موارد بالا با نقص و با ناپخته هم ممکن است ظاهر شوند اما نه در یک ارباب یا روباه یا کاسب. این مرحله ای ایست که فقط بعضی از پدران به آن راه می یابند بنا براین نسخه ی بدل ندارد زیرا علائم بسیار آشکار و قابل تشخیص هستند. این عدم دسترسی دیگران به این علت است که غیر قابل شبیه سازی است. یک دوست و یک کاسب قدرت درک آنرا به طور کامل ندارند بنا براین کسی نمی تواند از آن نقابی بسازد. حتی ممکن است کسی که در درجات پایین باشد خصوصیات سطرهای بالا را اصلا درک نکند. ولی همین نکته بس که مراتب پایین جلوه ای از خودخواهی هستند و نمی توانند نفع خودشان را ترک کنند ولی برای عاشق شدن و یا حتی شبیه او شدن باید از منیت پاک شد. عاشق به هیچ چیز نیاز ندارد حتی منیت خودش. او به جاودانگی یگانه پیوسته است. او هیچ چیز لازم ندارد.
۹- یگانگی : این مرحله را بهتر است فقط به خود خدا نسبت دهیم. او خود یگانگی است. کسی جز او نیست. دیگری نیست تا در رابطه با او کاری انجام شود. شاید بتوان از منظری این را به مقام فنا فی الله مربوط کرد. اما اینجا سکوتی عظیم جریان دارد. برای آن یگانه ی متعالی هیچ چیز ناشناخته نیست. او بر خویش آگاه است؛ سلطان حقیقی.
نظرات ()با دشمنی همراهم! نه هم راه بلکه درراه. نامش را میدانم "من" است. راه حق تعالی و راه شیطان ظلمات است. پس اگر همراه شدهایم یا به بیراهه میروم و یا نامحرم قصد نور و اسرار کرده است. باید خودم را از او جدا کنم زیرا حتی اگر در راه باشم مرا با او به حرم راه نخواهند داد.
دروغگویی در من ذکر خدا را زمزمه میکند. و ذکر همچون صبح صادق از ظلمات دلش طلوع میکند.
نظرات ()غرور تو را وادار به دفاع از خودت میکند و چه کسی جز دیگران آنجا هستند که دربرابرشان دفاع کنی ؟ باید از ارزشی دروغین دفاع کنی پس درمقابل دیگران خودت را پنهان میکنی و نقابی از آنچه دوست دارند و بزرگتر میبینند به چهره میزنی. آنقدر با این نقاب زندگی میکنی تا تبدیل به نقاب شوی و نقاب غرور کیست ؟ آنکه دیگران میخواهند باشی، تو بسیار ناآگاه و ظریف با غرورت تبدیل به برده دیگران شدی. غرور تو را به ذلت رساند.
وقتی خودت را نبینی وقتی مشغول به خودت نباشی فرصت دیدن حقیقت را پیدا میکنی. هرگاه از مسئولیت رساندن "من" به آرزوها استعفا دادی فرصت دیدن کوچکی آرزوها را درمقابل بهشتی که در آن ایستادهای خواهی یافت. به آنچه نیستی چنگ نزن کوچکی خویش دروغین را ببین و آنگاه با چنین تسلیمی هستی را درخواهی یافت و آنکه هستی را دریابد سلطان است.
نظرات ()او دلاوری است آخته
در حماسه عشق
که از ناپیداترین افق های رویایم
شتابان به سمت واقعیت اینجا و اکنون
می تازد
نظرات ()اصالت بدست آوردنی نیست، و همچنین از دست دادنی نیست.
مسیح فرزند خداست اما آنها که حرامزاده اند به او اتهام می زنند. و هرچند عالم ملک خداست اما خیال می کنند وارث آن خودشان هستند نه مسیح.
آنها که خدایشان دروغ است و در اصل بت پرستند حلاج را به دارصلیب می آویزند زیرا از حق سخن گفته است.
آنها که هیچ نمی دانند نام خودرا ابوالعلم می نهند و محمد را امی، خدا می داند که ابوجهلند.
به مردان حکم می کنند که زنانشان چگونه باشند تا اینگونه به آنها غیرت بیاموزند.
چون نمی دانند آموزش میدهند تا کسی به جهلشان پی نبرد.
خودپرستان از عشق می گویند تا تو را به تملک خویش درآورند
آنان که تو را به زیبایی تملق می کنند تو را زیبا می بینند زیرا از تو زشت ترند پس زشتان، به زیبایی تو شهادت می دهند.
آنان که کندذهن اند تو را به هوش تو تملق می کنند پس احمق ها، به ذکاوت تو شهادت می دهند.
آنان که در سرشان دشمنی می گذرد و فساد در مغزشان پرورش می دهند آنها که نیاموخته اند نیکو بیاندیشند به دیگری تهمت خدعه و توطئه گری می زنند زیرا دیگری نیاموخته است افکارش را پنهان کند و هرگز افکار زیبایش نیازی به پنهان بودن نداشته است سادگی و بی پیرایگی خطر اتهام توطئه دربر دارد.
آنکه حسادت می ورزد به کسوت آموزگاری عشق درمی آید و آنکه عشق می ورزد با محبت فقط گوش فرا می دهد.
.
.
.
خداوندا از خودپرستی مان برهان.
نظرات ()دستم را به سوی انبوه ستاره ها دراز می کنم و مشتم را پر می کنم از عظمتی که درکش فقط یک سری عدد علمی است. و روی خاک گرد الماس و برلیان می ریزم.
شما و آنان که می شنوند حرفهایم را کرمهای خاکی که برایشان جواهر لطف می کنم نیستید. کسی گدا نیست، دوستان من همکاران خوشه چین همین مزرعه فلک هستند و هستید. هرگز غرور و کبر به معنی پست دیدن دیگران درست نیست. فقط به خود احترام بگذارید همین. که این احترام نیازی به خار شدن کسی برای اثباتش ندارد. همکاران ، یاران ...!!! شتاب کنید باید خاک را الماس افشان و گوهر باران کنیم. چون صرفا قشنگ است.
میوه ستاره ها پرنعمت است . ...... خداراشکر ... خداراشکر...
کهتری و بهتری ساخته ذهن بشر است
خدارا شکر ... خداراشکر...
نظرات ()درحال مطالعه چيزي هستيم، به سخنان كسي به دقت گوش ميدهيم. ما به دنبال شناخت هستيم و نميتوان اين عطش شناخت را انكار كرد. وقتي كسي احساس ميكند شناخت كافي براي انجام ندادن اشتباهي نداشته است، ميگويد : "كف دستم را كه بو نكرده بودم" ، گذشته از اينكه بو نكردن كف دست خود اشتباهي بزرگ است يا نه ! وقتي كسي جايي را خوب بلد باشد ميگويند : "آنجا را مثل كف دستش مي شناسد." گويي ما منبع شناختي جز آنچه در كف داريم نميشناسيم، آري هرچه داريم در دست ماست و آنچه نداريم از كف رفته محسوب ميشود. پس ما چه داريم جز دستانمان براي ساختن ؟ ما قصرهاي رويايي ميسازيم و بهشتهاي گوناگون ساختگي، آباداني و زندگي ساختگي، ما هرچه ميسازيم جز رويايي كه در كف دست خود ساختهايم نيست. رويايي در مساحتي محدود پيش روي چشممان و به آن چنگ ميزنيم و مشتمان را گره ميكنيم تا فرار نكند. تا كسي نتواند آنرا از ما بگيرد. اين تمام دارايي ماست.
ما اينجا نيستيم تا قصرهاي طلايي بسازيم ما اينجا نيستيم تا نسل انسان منقرض نشود. ما اينجا رودها را جاري نميكنيم ما دنيا را نميسازيم. ما اينجا نيستيم تا بسازيم و بسوزيم...
ما اينجاييم تا هديهاي الهي را دريافت كنيم و چگونه كسي بدون دستان باز و پذيرا و بدون دستی خالي ميتواند دريافت كننده باشد ؟ ما چنان روياي پوچمان را چنگ زدهايم كه قادر به دريافت هديه الهي نيستيم.
نظرات ()فرق می کردم ، از اوّل من !
فرق داشتم از اوّل من ، از راست
فرق داشتم از چپ از وسط ، از بالا
فرق من ، زلف آشفته این دلهره را ،
با کچلهای خیابان بغل قسمت کرد.
چیزی از عمق دلم بیتردید، فرق داشت
جنگ داشت، درد داشت از اوّل
دلم اهل سرزدگی
قدمم اهل ورود سرزده با یک لبخند.
پدر من اما، درزدن میدانست
اهل درزدن بود پدر، مادرم زنگی بود.
مثل پوسیده آهن در آب ، مادرم زنگی بود
رومیام اما من ، رومی روم، رفیق شمشیر.
برمیگردد پدرم، به دوران عتیق ، نم نمک با اصلش.
درنگاهش عقلم پارینه سنگی میکند با قلبش
وای از اصل پدر، رنگ سیاهی ، مادر
پیشینۀ اسود عصر حجری در احرام
گفتم اهرام ؟! ثلیث است سخن بی ابرام.
پدرم فرعون بود، تیری چند به خدا نیز پراند.
درددل نیست خدایا ! اینها.
گلهای نیست، شکایت کفر است.
جملهام معترضه است. خودم اما هستم
معترض با دل شاد. به جهالت به فساد.
نسبم اینها نیست ، به خدا ریشۀ من اینها نیست.
نام این است پدر، نام آن مادر بود
به صفت اما هیچ، جز فرق میان ما نیست.
نه عمو!!! این پدر ؟ این مادر ؟
دورم از اینها من
کارمن جور دگر
فکرشان جور دگر
اصل و نسب اصلی من در سفر و پیلهوری است.
پدرم نوری بود. رهیافته از وقفه ابر
این پدر تاریک است.
مادرم بادی بود مملو از عطر بهار
این یکی بیمار است.
سرراهی بودم
سرراهی ، طول و دراز
تاسفر مشق کنم
نازپرورده نباشد پسر حادثه نعره ابر
آنکه بیرون نرود هرگز از گوشه قبر
کرم خاکی است کچل مثل حسن درمنزل
راه من اما دور، دل من اما تنگ
باد نورانی من هست قشنگ
خانه ام در افلاک ، واژگانم سرسخت، ناوگانم ساده است.
تیغ من برنده است
آفتابم زنده ست.
برلب خورشیدم ، مهربانی ، خنده است.
وقت قایم باشک میرود از پیشم
دور من بی خورشید ، ظلمات و هیچ است.
درشب تاریکم، بیخبر از پس تاریکیها
چشم گشوده است به من مضطرب و دلنگران
روی ماهِ خورشید، از پس روزنه اخترکان
نورباران هستی ، شغل من سرمستی
وقت گردش با باد،
من و این چرخ زمین ، قصۀ " با ستارهها همدستی "
چندی پیش ! شعر من ، گل قافیه داشت
دل من نیز کمی هم گله داشت
جوان بودم و خامی طی شد
گله ها کم کمک رنگ گل " الا " شد
" گره گنگ گلویم به گلاب گریه واشد
هم از آن دم که نشانم از تو گم شد"
گفته بودم اما، جور دیگر بشنو.
نظرات ()نقش فرشته اي بر ديوار
دختر كوچك كوچه بازي ها فقط سه سال داشت ، توپ رنگارنگ تنهاييش را زير بغل مي زد و دست در دست مادر به كودكستان سرخوشي مي رفت ، بر ديوار كودكستان فرشته اي نقش بسته بود . دخترك به ياد داشت كه در ملاقاتش با در و ديوار اين مامن هر روزه، روزي با نقش فرشته تنها شد :
موهاي تو چرا فرفريه ؟ ولي بابايي ام كه من ميگه فرشته موهاي من سافه ؟
- مردم من رو اينطوري ديدن وگرنه به زيبايي پاك و بي آلايش دروني خودشون ديده مي شم.
تو اندازه مني ؟
فرشته لبخندي زد و گفت : آره ما اندازه هميم ولي من سه سالم نيست.
آخه تو هم بچه اي ، بچه ها با هم دوست ميشن.
- تو دوست داشتن بلدي ؟
چه جوريه ؟
- اون توپت رو كه خيلي دوست داري ميبيني ؟ دوست داشتن اينجوريه كه هركي رو دوست داري با اين توپ باهم بازي كنيد . تو نبايد تنهايي توپت رو بغل كني. آخه توپ كه همه چيز نيست.
آن روز تنهايي فرشته و دختر كوچك آنقدر طول نكشيد كه از دوست داشتن بيشتر هم كلام شوند .
روي ديوار خلوتگاه تنهايي پدرم هم فرشته اي نقش بود. ياد دارم كه روزي اشك در دامن و زانو در بغل نشسته بودم كه فرشته به سخن آمد :
- ناراحتي ؟ غم داري ؟
خيلي غصه دارم ،
- چرا چي شده مگه ؟
آخه اصلا اين دنيا جاي خوبي نيست ، به آدم خوش نميگذره.
- خب هديه هاي دنيا ديگر رو باز كن ، اونها براي تو دست نخورده باقی مونده اند.
كجاست ؟ چي هستند ؟
- يكي شون دوست داشتنه ، دوست داشتن رو ياد بگير تا نسيمي از بهشت به صورتت بوزه.
دوست داشتن چه جوريه ؟
- اگه ديدي كسي مثل تو زانوهاش رو بغل كرده و غصه داره برو كنارش بشين ببوسش و بغلش كن ، صميمي و بي چشمداشت حسي خوبي رو كه داري بهش هديه كن.
تنهايي من و فرشته هم ديري نپاييد.
وقتي كه دختر كوچك كوچه بازي هاشادمانه با توپ رنگارنش توي چمن ها مي دويد . من آنجا نشسته بودم . براي دوست داشتنكس ديگري نياز بود زيرا من دوست داشتن خويشتن را هنوز نمي دانستم. دخترك دوان دوانبه من رسيد و گويي كه چشمانش از نسيمي بهشتي لبريز بود. تشنه دوستي و مهر. چنان كهمن بودم. قبل از آنكه دعوتش كنم كه كنارم بنشيند و در آغوشش بكشم. توپ عزيزتر ازجانش را در آغوشم پرت كرد. توپ را پس دادم، اما باز هم اين كار را كرد. به من فرصتنداد كه در آغوشش بكشم. و من هم توپي را كه با تمام شوق به سمت من پرت مي كرد آرامروي زمين به سمتش هل مي دادم. به زودي هر دو دريافتيم كه ديگري تشنه دوست داشتن ودوستي نيست. دخترك با بغض رفت و من زانوهايم را بغلكردم.
چاره اي نبود ما لبريز از دوست داشتن بوديم ولي آنچه از دوست داشتن مي دانستيم مشترك نبود. او دوست داشتن بدون توپ و من دوست داشتن بدون آغوش را نمي شناختيم. چه ابله بوديم كه يكديگر را بي مهر انگاشتيم .
صد سال تنهايي مان كه وقفه اي افتاد. بزرگتر شده بوديم. آنها كه بازيچه شان سهيم مي شدند و آنها كه گرم در آغوش مي گرفتند، آنها كه هر چه در دل داشتند به زبان نصيحت بيرون ميريختند و آنها كه شعر ميگفتند همه لبريز از هديه اي بهشتي بودند. اما زبان يكديگر را نمي دانستند. با هم نشستيم و ديديم كه دوريم. ما دونفر بوديم و مهر يكي بود هيچ تناسبي ميان دو و يك نبود. سخت مبهوت اين معماي آزاردهنده روزگار ، آنگاه بود كه هديه الهي ديگري رسيد. دريافتيم كه هر دو در مسيريم ، دو بوديم اما در يك راه نقش پيامبري كه در خواب ديده بودم به من گفته بود كه مسير بر تنديس كوهي پيچيده است. و بايد كه به قله رسيد. يادم آمد كه راه نزديك شدن به هم و راه كم شدن فاصله "دو" ، تا يكي شدن بالا رفتن از كوه است زيرا كه قله يكي است و هرچه به قله نزديك تر شويم ما ساكنان كوره راه هاي اين كوه از فاصله زياد مبدا راه ها در دامنه به بهم نزديك تر مي شويم زيرا كه قله يكي است و تمام دامنه در بالا به قله خلاصه مي شود. فاصله هاي زياد دامنه در نزديكي قله چنان كم مي شود كه همراه بودن يكديگر را شيرين تر مي چشيم.
آري درمان همين بود. تبديل دو به يك راه ديگري نداشت. كم شدن فاصله و رسيدن به مهري متقابل اينگونه ميسر بود. شوق بهشتي لبريز در نگاهمان و همان هديه بهشتي دوست داشتن با وجدي وصف ناشدني نگاه هر دوي ما را به سوي قله بازگرداند.
وقتي كه سرم را به سوي قله برگرداندم نوري نگاهم را خيره كرد كه نقش فرشته و كوره راههاي دامنه و دوستان دور و دختركوچك از يادم رفت خلسه ای نه ياد بلکه تمام موجوديت آنها در من جوانه زد، و چيزی يافتم که هرگز قبل از آن در خاطرم نمی گنجيد.
نظرات ()بعضی ها رو ميشه نصفه شبها هم دوست داشت...
بعضی ها رو ميشه حتی وقتی که خواب هستی هم دوست داشت...
بعضی رو ميشه حتی وقتی يادشون نيستی دوست داشت...
کسی رو ميشه حتی بيرون از اين قضايا هم دوست داشت.
نظرات ()رهگذری در وادی دوری لحظه ای ايستاد و گفت : « من »
دروغ گفت .
اما خدا راست گفت .
خدا راست گفت از زبان او .
You are not alone
you are all one
you are alone
because you are all one.
نظرات ()زنده ام
از اين به بعد نخواهم گفت كه من شادم
. ديگر نخواهم گفت كه غمگينم . كه من نه شادي و نه غم هستم . نه شاد و نه غمناك . من هستم ؛ شادي و غم رهگذر اين اين ظرف خالي اند . شگفتا كه پيش از اين تهي پر تلاطم نديده بودم . خالي طوفاني و عمل بي فعل .من زنده ام !!!!!!!! .
نظرات ()با من سخن بگو ، هر كاري را
جز شنيدن زمين مي گذارم
گفتار : ذكر او
پندار : هيچ
كردار : رقص مجنوني مست
و امان از پندارها كه تو را درگير كشاكشي مي كند كه جز هياهوي بازار نيست ، تا گوش سپردن را گم كني در اين هياهو . گوش سپردن را بنگر كه جز با سكوت ژرف آغاز نمي شود . آنگاه كه گوش مي سپاري چيزي نمي گويي، حتي جمعيت هزار رنگ ساكن در سرت پيش داوري نمي كنند كه چه خواهي شنيد وگرنه تو شنيدن آغاز نكرده اي .
ياد دارم که چه شبها را به ياد تو آلودم چنان كه زنگار را به نابودي . و هر آنگاه كه خوشآمد گفتم مهمانم جز خويش نبود . و هر آنگاه كه تو آمدي دريافتم كه جز تو از زبان من خوشآمد نگفت. پس چگونه بگويم كه چيزي بگو زيرا جز از خودم جوابي نخواهد آمد . پس سراپا گوشم به سكوت.
نظرات ()ديگه مستی به ما اثر نمی کنه ، نوبت شوکران ماست .
واسه به تو گفتن کلامی خوشتر از نام تو نيست .
وقتی سقراط جام شوکران رو سرکشيد که ثابت کنه روح فانی نيست دلش محکم بود .
حالا که اين کار رو میکنم تا ثابت کنم عشق حقيقت داره ،چشمام به چيزی اميد داره .
نظرات ()سلام ،
سلام واقعی سرآغازی نو
و آغاز داستانی حماسی است .
اما فکر نمی کنم که
اينقدر کوتاه با من سخن بگويی.
جز همان يکی نگو ولی تا ابد بگو .
نظرات ()